بایگانی دسته بندی "سرگرمی"

زهرا کیایی

علی
رغم پای پرگریز انسان در فرار از رنج ها و بحران ها، هیچ انسانی را نیافته ایم که
گزارشی از زندگی بی رنج و بحران را داده به همراهشد هرچند که آن زمان که به همراه مشکلات مواجه
شده؛ انتخابش اغلب فرار بوده هست
و این فرار مدام او را بیش از پیش آسیب پذیر نموده تا آنجا که رنج های زندگی
او را به بیماری های تن و جان مبتلا کرده و به درماندگی کشانده هست. به این ترتیب،
رنج و دردی که به همراه تولد آدمی تولد یافته؛ همچون موجود چسبنده ای هست که گویی گریزی
از آن نیست و راهی برای مواجه به همراه آن وجود ندارد! هرچند به نظر می رسد عده ای به
لطف پول
! و
تکنولوژی! و عده ای دیگر به لطف
امری دیگر که از آن حرف خواهیم گفت؛ توانسته اند از آن خلاصی یابند!

پیامدهای
رنج و بحران در زندگی

امروزه رنج و بحران مشمول هر
رخداد درونی شامل جسمی و روانی یا بیرونی شامل خانوادگی و اجتماعی و اقتصادی و یا
طبیعی
می شود که انسان ها را از لذت و آرامش و آسودگی دور کند
و دچار شرایط روحی عذاب آوری چون نگرانی و اندوه و خشم و غیره و شرایط پرتکاپو
برای حل آنها نماید
؛ به این ترتیب آنچه امروزه نسبت به پیامدهای رنج و بحران
های زندگی توسط بسیاری از روانشناسان و جامعه شناسان و اقتصاد دانان به همراه روش های
مختلف حرفرانی، محصولات فرهنگی و تبلیغاتی و سیهستگذاری های اقتصادی و فرهنگی و
سلامت خانواده به افکار عمومی ارا
ئه می شود شامل:

۱٫
درماندگی آموخته شده

درماندگی آموخته شده مفهومی هست
ارائه شده توسط روانشناس معروف مارتین سلینگمن که آنرا از آزمایش روانشناختی خود
بر روی سگ
ها در آزمایشگاه روانشناختیش هستخراج کرد. این مفهوم زمانی
به کار می آید که افراد تصور کنند در مواجه به همراه مشکلات و دردها و رنج های زندگیشان
ناتوانند و هیچ تلاشی توسط آنها به نتیجه موفقیت آمیزی جهت خلاصی منتهی نخواهد شد.
بنابراین درد و رنج را می پذیر
ند و در میان آسیب و بیماری و فلاکت روزگار می گذرانند. این مفهوم را در مثل؛ می توان در پدیده طلاق عاطفی که بین برخی از
زوجین جاریست
مشاهده
کرد
؛ آنجا که پس از تلاش های بسیار طرفین
برای خلاصی از مشکلات بین فردیشان و به نتیجه نرسیدن آن، از تلاش به همراهز می ایستند و
در کنار یکدیگر و در یک خانواده زندگی می کنند اما هیچ عاطفه ای بین آنان مبه همراهدله
نمی شود
؛ این همان مفهوم خانه یخی هست
که پیش از این در شمارگان گذشته
به شرح آن پرداختیم.

۲٫
افسردگی و ناامیدی

افسردگی به همراه نشانه های آن شامل ناامیدی و
انزوا و بی میلی به هرچیز و خستگی و خواب آلودگی و غیره از جمله دیگر پیامدهای درد
و رنج در زندگی عنوان می شود.
به طور کلی انسانهای رنج کشیده را افرادی افسرده و ناتوان توصیف می کنند.

. ۳ضعف
اعتماد بنفس و احساس حقارت

این
افراد هرگز در زندگی فردی و اجتماعیشان به موفقیتهای چشمگیری دست نخواهند یافت و
در خوشبینانه ترین حالت زندگی معمول و روزمره خود را به همراه بحرانهای روانی و اجتماعی
کمتری سپری می کنند
. این افراد هیچ گاه خودبه همراهوری خوبی ندارند و همواره
خود را ضعیف تر از دیگران تصور می کنند و بنابراین احساس حقارت در مقایسه به همراه
سایرین و ضعفهای ناتوان کننده شخصیتی از جمله دیگر پیامدهای اصلی رنج ها و بحرانها
در زندگیشان هست
!

موارد بسیار دیگری را می توان به لیست فوق اضافه کرد که
می تواند افراد را در انتها به ابتلای بیماریهای سخت روان و از هم پاشیدگی شخصیت و
زندگی شغلی و خانوادگی و در نهایت بستری در بیمارستانهای روانی بکشاند اما سوال
اساسی آنجهست که علی رغم این حجم به همراهلای از آسیب ها و در نتیجه ترس مردمان از
درگیری به همراه رنج و بحران در زندگی؛ چرا بسیاری از افراد نه تنها به سلامت از رنج
هایشان می گذرند بلکه بعضا به هستقبه همراهل آن رفته و از دل آن به همراه خشنودی و سلامت و
رضایت بیرون می آیند؟

دیرین گونه ققنوس

بدون شک این پرنده افسانه ای را می شناسید که از دل
خاکستر ناشی از سوخته شدن خود در آتش به همراه تن و جانی زیبه همراه و خیره کننده بیرون می آید
! بسیاری انسانهای بزرگ را می شناسیم که چهره های شاخص ملی
کشورمان یا افراد پرافتخار جهانیند اما در بررسی سرگذشت هایشان آنچه بیش از هر چیز
به چشم می خورد حضور رنج ها و بحرانهایی به مراتب شدیدتر از زندگی شخص مهست
. حضور چنین افرادی در روزگار اکنون و تاریخ گذشته نشان می
دهد همانطور که عده ای در برابر رنجها و بحرانهای زندگی کارشان به از هم پاشیدگی و
بستری می کشد؛ کسانی هستند که به همراه سختی هایی به مراتب شدیدتر کارشان به اوج یعنی
به همراهلاترین پله خوشبختی و موفقیت رسیده هست
! اما
چگونه می توان ققنوس شد؟ به ده روش اشاره مختصری داریم
:

۱٫چگونه اندیشیدن ما نحوه گفتار و رفتار ما را تعیین می
کند بنابراین در گام نخست به همراهید بدانیم به همراهورهای گذشته ما پیرامون درد و رنج و بحران
در زندگی و اثرات آن اشتبه همراهه بوده هست
.

۲٫دردها و رنجها و بحرانها امری تفکیک ناپذیر از زندگی
انسانند که همراه به همراه او به همراه نشانه اولین جیغ نوزاد در هنگامه تولد، تولد می یابند
.

۳٫آنانی که شما را به زندگی بی درد و بی بحران رهنمون می
شوند و مدعی فرآهم آوردن آن برای شمایند شیادان و دروغگویانند
! بدون شک به همراهید به آنان به همراه دیده تردید بنگرید و از همراهی
و هم نشینی به همراه انان بپرهیزید
.

۴٫مدعیان شیاد، ممکن هست یک شخص در قالب مشاغل مرتبطی چون یک سیهستمدار یا
نظریه پرداز و فیلسوف و یا روانشناس و غیره به همراهشد و یا یک کتاب، فیلم، موسیقی،
تبلیغات و انواع رسانه های دیگر
.

۵٫به
مطالعه کتب مرتبط به همراه زندگی انسانهای بزرگ ایرانی و جهانی اهتمام بورزید در این
زمینه کتاب
توانگران چگونه می اندیشندرا معرفی می کنیم که هم مناسب نوجوانان و جوانان و هم
مناسب بزرگسالان هست
. “چارلز آلبرت
پویسانت
نویسنده این کتاب به شرح زندگی
چندتن از افراد موفق و چهره های جهانی پرداخته هست و تغییر حال ادمها را به شرط
تحرک و تغییر خود به نگارش در آورده هست این کتاب ترجمه
آل
یاسین
هست. البته
کتب بسیار دیگری نیز در این زمینه وجود دارد
.

۶٫مطالعه و مشاهده کتب و فیلمهای تاریخی امریست که آنرا
بسیار ضروری می دانیم و توصیه می کنیم تا خود در جریان رنجهای ملموس غیرقابل
اجتناب زندگی انسان قرار گیرید
. امری که فقیر و غنی
نمی شناسد و دامن گیر همگان هست
.

۷٫پس از گذر از مراحل فوق اکنون می توانید در عالم عمل
وارد شوید و جمله ای را سرلوحه رفتارها و انتخابهای زندگی خویش قرار دهید
: ” من از رنج و سختی هستقبه همراهل می کنم زیرا آن تنها راه
موفقیتهای بزرگ و دوری از احساس بی ارزشی و پوچی هست
“.

۸٫ترس از رنج را کنار بگذارید و جمله فوق را بر دیوار و
گوشی خود بنویسید و به همراهرها آنرا در طول شبه همراهنه روز به همراه خود تکرار کنید
.

۹٫شعار فوق در عالم عمل به معنای آن هست که علی رغم
اصرار والدین بر فراهم آوردن راحت ترین شرایط جهت آسایش فرزندان
(همانند خریداری ماشین، تلاش برای دور نکردن نوجوانان از
خود برای یادگیری های مهارتی یا شغلی، تلاش برای یافتن شغلی آسان اما پردرآمد برای
آنها، خرید خدمت سربه همراهزی یا خرید مدرک دانشگاهی و
… )؛ این
امر نه تنها نادرست هست بلکه در درازمدت بلای جان خود والدین خواهد شد که دلائل آن
فرصتی مغتنم می طلبد
.

۱۰٫ و روش آخر آنکه در اوج رنجها و سختی ها هرگز منفعل
نبه همراهشید بلکه فعالانه برخورد کنید و بدانید رفتار فعالانه ی شما در مواجهه، هرچند
درست ترین رفتار نبه همراهشد بسیار بهتر و کارامدتر از انفعال و زانوی غم در آعوش گرفتن
و همدم شدن به همراه جملات و افکار تخریب گر هست
.

به لطف امری دیگر…”
!

برای اغلب افراد این به همراهور قطعی وجود دارد که دستیابی
به قدرت مالی هرچه بیشتر و دسترسی بی دغدغه به امکانات و ابزارهای تکنولوژیکی در
جهت تامین خوهستها و نیازها، خواهد توانست او را از درد و رنج رهایی بخشد و مشکلات
زندگی خود را از بیماری تا اختلافات خانوادگی یا رابطه به همراه فرزندان و غیره را ناشی
از کمبود آن تصور می کند
! اما نگاهی دقیقتر به محیط اطرافمان و حتی در سطح جهان
نشان می دهد که چه بسیار انسانهایی که نامشان به همراه عنوان ثروتمندترین مرد یا زن جهان
یا ایران
شناخته می شود
اما به همراهزهم مبرا از رنج و بحران نیستند بلکه افزونتر بر سایرین بدان مبتلایند
! و
حتی چون به همراهمشان بیشتر هست پس به همراه برف بیشتری مواجه اند
! اما گروهی را می شناسیم که
درد و رنج اجتناب ناپذیر ممزوج به همراه زندگی انسان را پذیرفته اند و آغوش خود را برویش
گشوده اند
! پای گریزی از آن ندارند و در مواجه مستقیم به همراه آن از
پای در نمی آیند بلکه رنجها را از پای در می آورند
! زندگی و مرگشان در آرامشی
حسرت برانگیز برای سایرین، دیده می شود
! آنان کسانیند که غصه هایشان جنسی دیگر دارد و
دردهایشان سطحی دیگر
! هرچند کند و کاوی در زندگیشان نشان می دهد که آنان نیز
به همراه درد و رنج و بیماری دست به گریبه همراهنند و آن شما را در شگفتی فرو می برد که چگونه
به همراه این مشکلات، اینگونه آرامند
! مرز و زمان و دین و آئین هم نمی شناسد! شاید
در سیر تاریخ انسان بیابیمشان و شاید هم در میان مسیحیان ساکن غرب دیده شوند و
شاید هم در میان شرق نشینان کره زمین
! و البته در سرزمین ما تعدادشان کم نیستند…! چه
میزان می شناسیدشان؟ چندنفر را اینگونه دیده اید؟ آن امری دیگر چیست که اینان را
اینگونه ساخته هست که شادی و رنجشان از جنسی دیگر به همراهشد؟
! در کتاب وحی و سوره فرقان
آیاتی شگفت انگیز پیرامون توصیف چنین انسانهایی وجود دارد و به بیان نحوه حرف گفتن
و راه رفتن و روابط و اعمال آنان پرداخته هست که به لطف امر دیگری که قدرت ایمان
نام دارد توانسته اند خود را از رنجهایی که سایرین را از پای درآورده رهایی بخشند
و زندگی سرشار از آرامش و لذت و شادمانی از هر نفس و هر پدیده و هر رخداد داشته
به همراهشند
! آنانی که مصیبتهاشان هم از جنس ما رایت الا جمیل
هست!

admin بدون نظر ادامه مطلب

جامعه داوری فوتبه همراهل ایران یکی از پیشکسوتان خود را از دست داد.

محمد صالحی پیشکسوت فوتبه همراهل و داور  برجسته بین المللی در سن ٦٧ سالگی دار فانی را وداع گفت.

محمد صالحی پیشکسوت داوری کشورمان که از
جمله بهترین داوران دهه ۶۰ بود و به همراهرها قضاوت دیدار بین تیم های هستقلال و
پرسپولیس را انجام داده بود.

کمپین این مصیبت را به خانواده آن مرحوم و جامعه ورزش کشور تسلیت می گوید.

admin بدون نظر ادامه مطلب

دقیقا من بعد از دو سال که از شورا گذشت فهمیدم که خیلی وقت ها که موضوعات فرهنگی-مذهبی در شورا مطرح می شد بهتر بود سکوت می کردم و نظری نمی دادم. چون وقتی رای گیری می شد اگر یک رای منفی وجود داشت برخی فکر می کردند ان یک رای منفی را من دادم و نگاه ها روی من تیز می شد. دو سال آخر شورا، تا می دیدم لایحه ای رنگ وبوی مذهبی دارد، به بهانه ای از جلسه خارج می شدم تاحساسیت ها کمتر شود. در همان مدت به دیدار برخی روحانیون بزرگ یزد هم رفتم و موضعم رامشخص كردم.

وسط
زمین به همراهزی نیمکاره کودکان ایستاده بود: قد بلند، به همراه کت و شلوار
عنابی رنگ اتوکشیده و کفش های مشکی تازه
واکس خورده. به همراهتلفن حرف می زد. از مخاطبش می خوهست به قول و قرارش برای اماده شدن زمین
به همراهزی متعهد به همراهشد. بدون لهجه و به فارسی سلیسی صحبت می کرد. فقط سیاهی سنگین موهایش
نشانه ای از اهل کویر بودنش بود. یک سی ودوساله زبر و زرنگ هست که چهره اش بزرگ تر
از سن واقعی اشی نشان میدهد. قد بلند کمکش کرده تا نگاهش از به همراهلا به همراهشد؛ به همه چیز،
از توانایی های خودش گرفته تامواجهه اش به همراه تعلیق از شورا مثل بیشتر یزدی ها به همراه سرعت
رانندگی می کند. مثل بیشتر ما ایرانی ها، یادش می رود کمربند ایمنی را ببندد. کتاب
هم نمیخواند اما به دروغ نمیگوید که کتاب می خوانم. توی کوچه و خیابه همراهن که راه می رود
به همراه بیشتر آدم ها سلام وعلیک دارد. حالا دیگر خیلی ها او را می شناسند؛ سپنتا
نیکنام را. من در یزد مهمان ناخوانده سپنتا نیکنام بودم، عضو شورای شهر که مثل بیشتر
اهالی کویر اهل گفت وگو و جنجال نیست و حالا راضی شده بود تا دو روز همراهش به همراهشم، از
خانه پدری تا کلاس درسش در – .مدرسه زرتشتی ها.

در شربتخانه کسری، نزدیک
اتتشکده یزد دو ساعت حرف زدیم ومن سپنتانیکنام را کشف کردم؛
ته تغاری یک خانواده هفت نفره هست به همراه سه
برادر و یک خواهر که از همان کودکی هم بلند پرواز بوده. تعریفش از «ته تغاری» هم مصادره
ای بود به مطلوب خودش که به شوخی گفت: «میدانی ته تغار یعنی چه؟
ته تغار همیشه پرملاط تراز بقیه تغار بوده.»

— میخواهید بگویید که از
همان کودکی به همراه خواهر و برادرهای تان مقداری تفاوت داشتید؟

تفاوت خاصی که نه ولی از
همان کود کی شخصیت خودساخته ای داشتم . مثلا من دوست داشتم پول توجیبی بیشتری
داشته به همراهشم برعکس خواهر و برادر هایم قانع نبودم. برای همین یک وقت هایی برای پدرو
مادرم کار می کردم. مثلا به مادرم می گفتم من آشپزخانه را تمیز می کنم یا کفش های به همراهبه همراه
و مامان را شبها قبل از خواب واکس میزدم و پول می گرفتم. می گفتم برای تان کار می کنم
و پول می گیرم. نه این که پدر و مادرم چنین توقع هایی داشته به همراهشند، خوهست خودم بود.
یا این که پدرم در به همراهنک سپه کار می کرد و من خوب درسی می خواندم و نمره خوب می گرفتم
و خوشحال بودم که به همراه درس خواندن می توانم از به همراهنک جایزه بگیرم و پول سرویس رفت وامدم
به مدرسه را جور کنم.

-این روحیه مستقل به رغم
این که شما ته تغاری خانواده بودید از کجا در شما شکل گرفته بود؟

خودم هم نمیدانم. بعضی ویژگی ها ذاتی هست و اکتسابی
نیست. ما چهار برادر بودیم. توی خانواده ها هم همیشه پسرها به همراه هم کلی کلی و دعوا دارند.
همیشه این حس در من وجود داشت که نبه همراهید بگذارم به من زور بگویند. شاید این میل مستقل
بودن از همان زمان ها در من رشد کرده. من از زمانی که یادم هست همیشه مسئولیت
پذیری داشتم. حتا من از همان سال اول دبستان بدون خجالت سر صف می ایستادم و بلند نماز
می خواندم به همراه این که خیلی ها در آن سن و سال خجالت می کشند. یادم هست نوجوان بودم و
دندانم خراب شده بود. خودم تنها رفتم دندان پزشکی به همراهشگاه به همراهنک سپه، گفتند اجازه ندارند
به زیر هجده ساله ها بدون حضور پدر یا مادر آمپول بی حسی بزنند. ما خانواده پرجمعیتی
بودیم و پدر و مادرم هم درگیر کار و مسائل زندگی بودند و دوست نداشتم که وقت شان برای
دندان درد من تلف شود. حتا بدون اطلاع ان ها رفته بودم. اصرار کردم و بدون این که آمپول
بزنند تحمل کردم تا کار روی دندانم انجام شود. این طوری بودم دیگر.

مخاطب صحبت های سپنتا
نیکنام بودم و او چندین خاطره از دوران کودکی و نوجوانی اش تعریف کرد که همگی در رهستای
تأیید روحیه مستقلش بود. حس کردم که او از خودش رضایت دارد؛ از راهی که رفته و از جایی
که ایستاده راضی هست. خواهر و دو برادرش چند سالی هست که از ایران رفته اند و برادر
دیگرش هم ساکن تهران هست. او در یزد مانده به همراه همسر پزشک و دختر و پسرش مانتره و اهورا
وقتی میپرسم که او چرا مثل خواهر و برادرها از ایران نرفته؟ میگوید: «چرا به همراهید بروم؟»

— نظرتان این هست که خانواده تان اشتبه همراهه کردند که
از ایران رفتند؟

نه! هر کسی به همراه توجه به روحیات
و در نظر گرفتن تمامی شرایط برای زندگی خودش تصمیم میگیرد. نمیتوان قضاوت کرد. – واقعا
شما هیچ وقت در معرض این تصمیم قرار نگرفتید که بروید یا بمانید؟ من عرق خاصی به ماندن
در ایران دارم. خوشبختانه همسرم هم چندان تمایلی برای رفتن از ایران ندارد. خواهر و
برادرم چندین سال هست که رفته اند و از ما هم میخوهستند که برویم اما عقیده امروز من
این هست که تا جایی که بتوانم به همراهید در ایران بمانم. شاید بعدا شرایطی برایم پیش بیاید
که من هم ترجیح بدهم از ایران بروم اما فعلا قرارم این نیست. من خودم را فرزند ایران
میدانم. اگر هر کدام از ادیان جایی را به عنوان مکان مقدس خودشان دارند، من زرتشتی
جزایران جایی را ندارم، رهستش من توی زرتشتی ها یک مقداری هم اصولی گرا هستم.

– به همین دلیل هم رئیس انجمن زرتشتی های یزد هستید؟

تعصبه همراهت مذهبی من هست که به همراهعث می شود مسائل انجمنی
برایم مهم شود. زمانی که در دور قبلی عضو شورای شهر شدم هنوز رئیس انجمن نبودم. یک
سال بعد از این که در دوره قبلی عضو شورای شهر شدم، رئیس انجمن زرتشتی ها شدم و همین
مسئله خیلی هارا به بودن من در شورا هم حساس کرد.

– ریهست انجمن زرتشتی ها به هر حال می توانست شما
را به عنوان یک عضو شورای شهر آسیب پذیر کند. چرا ریهست انجمن را قبول کردید؟

رهستش من زمانی که چهار سال
قبل و در دور قبل عضو شورای شهر شدم هنوز رئیس انجمن نبودم. به همراه این حالیپ از همان ابتدای
ورودم به شورا به همراه مخالفت ها رو به رو شدم.

-یعنی این مخالفت ها و مشکلات در دوره قبل حضورتان
در شورای شهر هم بوده؟

بله. همه این مراحل را قبلا
هم رفتم. از رد صلاحیت قبل از انتخابه همراهت تا ممانعت از حضور در شورا.

ΟOO

نوجوانی سپنتا نیکنام به همراه سودای
نماینده مجلس شدن گذشته؛ این را همه کسانی که سپنتا را می شناسند میدانند که شورای
شهر یزد برای بلند پروازی های او کوچک هست.ابه همراهیی هم ندارد از این که بگوید« دوران دبیرستان
فکر نماینده مجلس شدن در سرم بوده. من به خودم قول داده بودم اولین سالی که به سن قانونی
برسم کاندیدای مجلس بشوم و حتا قبل از این که عمویم نماینده زرتشتیان در مجلس شود این
فکر به همراه من بود. دلم همیشه می خوهست خودم اولین “نیکنام ” ی به همراهشم که نماینده
مجلس می شود.» که نشد! اما همان ایام بود که او رئیس شورای دانش آموزی دبیرستان شد:
«اول یا دوم دبیرستان بودم که رئیس شورای دانش اموزی شدم. همزمان شده بود به همراه دور دوم
کاندیداتوری آقای خاتمی. در سالن شهید شیرودی حرفرانی گرفته بودندو آقای خاتمی حرفرانی
داشت. من به عنوان نماینده زرتشتی ها برای خواندن متنی که از قبل آماده شده بود رفتم.
اولین به همراهر بود که این همه جمعیت را یک جا می دیدم. قلبم شدید می زد. به هر ترتیبی بود
به همراه حسی و حالی خاص خودم متن را خواندم و بدون این که پایین متن نوشته به همراهشد “درود
بر خاتمی” دقیقه این جمله را مدام تکرار می کردند. شور و حال خاصی ایجاد شد. بعد
از آن محافظ های آقای خاتمی آمدند و گفتند که ایشان میخواهد شما را ببیند. جلو رفتم
و او هم من را بغل کرد و بوسید و از من سؤال و پرسشی کرد که اهل کجا هستم و وقتی فهمید
یزدی هستم از خاطرات خوب خودش به همراه زرتشتیان یزد تعریف کرد.

شما که سودای نمایندگی
مجلس را داشتید چگونه از شورای شهر سر در آوردید؟

خیلی اتفاقی شد. یک روز توی دانشگاه یکی از اعضای
شورای سوم را که جوان ترین عضو شورا بود دیدم و یادم آمد که موعد ثبت نام انتخابه همراهت
شوراههست به همراه چند نفر مشورت کردم و تصمیم گرفتم ثبت نام کنم. به همراه توجه به هدفی که برای
اینده ام داشتم، کاندیدا شدن برای شوراها ریسک بزرگی بود چون اگر زمین میخوردم
تبعات بدی برایم داشت.

–و به همراه این همه وسوسه کاندیداتوری آن قدر
شدید بود که ریسک
تصمیم
تازه را پذیرفتید و کاندیدای شوراها شدید؟

به همراهید فعالیتهای سیاسی – اجتماعی خودم را از یک جایی
شروع می کردم و به رغم همه حواشی ای که حدس میزدم، در انتخابه همراهت شوراها ثبت نام کردم
ودر اولین گام رد صلاحیت شدم. علت را پرسیدم که گفتند عدم التزام. وقتی این را شنیدم
انگار که همه اینده من روی سرم خراب شده بود. فکر می کردم سودای مجلسی و همه چیز از
بین رفته. سکوت نکردم و یک دفاعیه مفصلی برای اعتراض نوشتم. یک بیماری گوارشی دارم
که ارتبه همراهط مستقیمی به همراه هسترسی دارد و همان روزها دامن گیرم شد و در بیمارستان بستری
بودم که پدرم یک نامه محرمانه برایم آورد. دفاعیه کار خودش را کرده بود و تایید صلاحیت
شده بودم. پزشکم من را از رفتن به شورا منع کرد و گفت هسترس برای سلامتی ات خوب نیست
اما من قدمی را که برداشته بودم به همراهید کامل می کردم. پس در صحنه ماندم.

سپنتا نیکنام در صحنه انتخابه همراهت
ماند؛ تک وتنها و بدون حضور در ائتلاف و گروهی. رأی هم آورد. شنیدن دهستان آن حضور
و تبلیغات انتخابه همراهتی و رأی آوردنش هم شیرین هست به رغم این که تماس های زیاد گوشی تلفن
همراهش، او را مدام از حس و حال و هیجان تعریف کردن ماجراهای چهار سال قبلی بیرون میکشد:
«تأیید صلاحیت من در آخرین فرصت تبلیغات انجام شد. به فرمانداری رفتم تا لیست کاندیداها
را ببینم و بدانم که ایا دوست و اشنایی میبینم تا به همراه هم ائتلاف کنیم. در فرمانداری
به من گفتند که نمیتوانند لیست را به من بدهند و همه ائتلاف ها از مدتها قبل انجام
شده. به همراه یکی از دوستان پدرم که دور قبل نماینده شورا بود جلسه گذاشتم و او هم گفت چقدر
می خواهی خرج کنی، گفتم چهار_
پنج
میلیون تومان گفت همه روی هشتاد – صد میلیون هزینه می کنند. بعد هم گفت حالا بد نیست
شما فقط حضور داشته به همراهشی تا خودت را محک بزنی»

– عموی شما که نماینده مجلس
بود توصیه خاصی برای این انتخابه همراهت به شما نداشت؟ نگفت که نمان؟

اتفاقا به همراه عمویم صحبت کردم و او هم گفت کاری کن که
خیلی آخر نشوی و وسط تر به همراهیستی، خلاصه همه مشورتها من را نامید کرد. برای گرفتن عکسی
تبلیغاتی هم دردسر داشتم. تازه از بیمارستان مرخصی شده بودم. کورتن مصرف کرده بودم
و صورت و چشم هایم ورم داشت. یکی از دوستان مطبوعاتی که میخوهست به من کمک کند دوربین
برداشت و گفت به همراه عشق به دوربین نگاه کن تا عکس تبلیغاتی بگیریم. هرچی عکس می گرفت خوب
از اب در نمیامد. نامید برگشتم خانه اما جمله دوستم که گفته بود به همراه عشق به دوربین نگاه
کن توی سرم بود که رفتم سراغ آلبوم عکسی های عروسی ام. دیدم یک عکسی هست که نیم خیز
شدهام و به نظر خودم به همراه عشق توی دوربین نگاه می کنم! همان عکسی را برشی زدیم و برای
تبلیغات هستفاده کردیم.

– تدارک و تبلیغ شما برای
رأی آوری همین بود؟

همین بود اما در عین نابه همراهوری
در شب شمارش آرا مدام به من تلفن می شد که در صندوق فلان جا اولی و در صندوق بهمان
جا دوم. اصلا به همراهورم نمی شد. من که میخوهستم خیلی پایین نبه همراهشم در نهایت نفر پنجم اعلام
شدم. تازه بعد از آن، مخالفت ها شروع شد تاتوی شورای شهر نروم.

– دلیل این مخالفت ها برای
شما چه بود؟

در جلسه ای به من گفتند که
خیلی از مردم نمیدانستند تو زرتشتی هستی و به تورای دادند.

— خانواده شما خانواده
شناخته شده ای در میان زرتشتیان یزد هستند؟

بله هم به واسطه پدرم و هم به خاطر عمویم شناخته
شده هستند.

– پس این را که می گفتند
خیلی از کسانی که رأی دادند نمیدانستند شما زرتشتی هستید رد می کنید؟



بله! من آن جا دلیل هم آوردم. اولا که در بسیاری از تبلیغات و تراکت ها صراحتا نوشته
بودم که من زرتشتی هستم و اتفاقا در انجا از مردم یزد درخوهست کرده بودم برای
اثبه همراهت زندگی مسالمت آمیز مسلمانان و زرتشتیان به من رای بدهند و همچنین گفتم من هیچ
شعار تبلیغاتی نداشتم و فقط جمله «راه در جهان یکی هست و ان هم رهستی هست» را روی پوستر
تبلیغاتی ام نوشته بودم. این جمله معروف پیامبرمان آشور زرتشت هست .دلیل دوم هم
اسم من بود اگر اسم من پیمان یا فرهاد یا این گونه اسامی بود شاید مشخص نبود که زرتشتی
هستم اما سپنتا یک اسم کاملا زرتشتی هست.تا جایی که من می دانم من اولین سپنتایی هستم
که در یزد نام گذاری شده. خلاصه کنم. جلسات مختلفی برگزار شد. پیشنهادهایی هم به من
شد و من گفتم هیچ چیزی را قبول نمی کنم و هیچ حرفی هم ندارم. اما بعد از رفت و برگشتهای
مختلف و ایستادگی فرماندار و تلاش نمایندگان مجلس به همراه حکم آقای
لاریجانی در مجلس، من عضو شوراماندم.

ΟOO

خوشی شانسی من بود که پدر و
مادر سپنتا نیکنام هم که دو-سه سالی برای دیدار فرزندان خود خارج از ایران بودند حالابرای
به دنیا آمدن پسر سپنتا به ایران آمده اند و دیدمشان؛ در خانه اجدادی نیکنام ها ساکن
بودند در محله خرمشاه یزد. به همراه سپنتا نیکنام به خانه پدری اش رفتم. در را آقای نیکنام
بزرگ به روی ما به همراهز کرد؛ آرشام نیکنام، پدر سپنتا اولین چیزی که در آن خانه قدیمی به
چشمم آمد مطبخ بود به همراه تنوری که هنوز هم وقتی
پدر سپنتا دل و دماغ داشته به همراهشد در آن نان میپزد. وقتی بعد از گشت وگذار توی حیاط خانه،
برگشتم و مقابل مادر سپنتا نشستم، پرسیدم از ته تغاری تان راضی هستید یا نه؟ مادر سپنتا
جوابم را به همراه حسی مادرانه غلیظی داد که: «سپنتا گله گله گل ها» حسی و حالی و قدمت نودساله
خانه و خوش رویی میزبه همراهنان من را هم همسفر روایت گذشته زندگی آنها کرد. از کودکی های
سپنتا پرسیدم که مادرش گفت: «این بچه اگر اغراق نکنم از زمانی که مهدکودک رفت، دیگر
نفهمیدیم چطور بزرگ شد. همیشه درس هایش را به همراه نمره خوب گذراند و روی پای خودش بود.
همه کارهایش را خودش انجام داد. درست هست که ما هم زحمات خاص خودمان را داشتیم اما
سپنتا از همان اول بچه کم دردسری بود.»

–چه وجهی از رفتار کودکی سپنتا امروز بیشتر توی
ذهن شما مانده هست؟

زندگی بچه ها همه اش خاطره هست. یادم هست که همیشه
می گفت من علی دایی هستم. فوتبه همراهل به همراهزی کردنش همیشه خوب بود. لبه همراهسی هایش راهم همیشه
شماره ده می گرفت که شماره علی دایی بود. یک جور شیطنت مخصوص خودش هم داشت. این را
هم بگویم که از حق خودش هم همیشه دفاع می کرد.

–این اعتماد به نفس به همراهلا و روحیه بلند پروازی در
سپنتا از چه زمانی شکل گرفت؟

نمیدانم. شاید از همان کودکی، سپنتا واقعا به خودش
متکی هست. تا حالا هم به هر چی خوهسته رسیده. ما هم همیشه حامی اش بودیم. مثل همین
دو دوره کاندیداتوری اش برای شورای شهر که تا قبل از آمدن می گفتیم ثبت نام نکن ونرو
شورا. اما از زمانی که آمد دیگر پشتش را خالی نکردیم.

پدر سپنتا به همراه گفتن این جمله
که «خیلی از سپنتاراضی هستیم اما گاهی هم از دستش حرص میخوریم» امد توی بحث ما. مادرش
هم جمله معترضه پدر را تکمیل کرد و گفت: «تمام نگرانی ما وضعیت سپنتهست.» از پدرش پرسیدم:

– به همراه کاندیداشدنش برای شورا مخالفت نکردید؟ نظری
نداشتید؟

دور قبلی خیلی گفتیم که ثبت
نام نکن. این دور هم همینطور که گوش نکرد و گفت شرکت می کنم هر دو به همراهر خیلی مخالف
بودیم اما او تصمیم که بگیرد از تصمیمش بیرون نمی آید الان هم علاقه ای که به وطن
و جامعه و ملت دارد نمی گذارد کنار بکشد.

پدر سپنتا چای آورد و مادرش
قطاب مخصوصی یزد تعارف کرد و گفت: «سپنتا که امروز این همه یزد و مردمش را دوست دارد
همان بچه ای هست که وقتی مدرسه می رفت اصلا یزد را دوست نداشت. زمان انتخاب رشته دانشگاه
من اصرار کردم که توی دانشگاه یک رشته در شهر یزد هم انتخاب کند که همان را هم قبول
شد و آمد یزد.»

– آمد یزد؟ مگر شما ساکن
یزد نبودید؟

سپنتا تا کلاس چهارم دبستان
را در یزد خواند؛ در مدرسه ویژه زرتشتیان، پدر سپنتا در به همراهنک سپه کار می کرد و منتقل
شد به تهران و همه خانواده رفتیم تهران، خودم هم معلم دبستان بودم که کارم به تهران
منتقل شد. سپنتا کلاس پنجم و دوره راهنمایی و دبیرستان را در تهران بود.

از سپنتا نیکنام که از لحظه
ورود به خانه اجدادی، من و پدر و مادرش را تنها گذاشته بود وتوی حیاط به همراه تلفن صحبت
می کرد، خوهستم بیاید تا از روزهای نوجوانی اش در تهران بیشتر حرف بزنیم؛ از روزهایی
که به قول مادرش اصلا یزد را دوست نداشت. امد
و به همراه خنده گفت: «مامان یادش هست که وقتی برای سفر به یزد میامدیم و قرار بود یک هفته
بمانیم من بلیتم را جلو میانداختم و زودتر از همه خانواده و تنها به تهران برمی گشتم.»

— چرایزد
رادوست نداشتی؟

یزد پانزده – بیست سال پیش
را دوست نداشتم چون جذابیتهای تهران برای من که نوجوان بودم خیلی بیشتر بود. یزد در
نوجوانی من جو زنده ای نداشت. شهر ساعت هشت و نه شب تعطیلی و خلوت بود. یزدشهر کوچک
و خویشاوندی بود. اصلا یک شهرستان واقعی بود. خب طبیعتا تهران از هر نظر برایم جذابتر
بود. اما الان اگر بپرسید می گویم تهران را برای زندگی دوست ندارم و دوست دارم در یزد
زندگی کنم. یزد رادوست دارم. آن روزها از روی شور جوانی بود که حتا ترافیک تهران
راهم دوست داشتم. اوایل که از تهران به یزد آمده بودم یک موتور براوو داشتم و بعد از
دانشگاه می رفتم خیابه همراهن های شلوغ یزد می ایستادم
تا حسی شلوغی تهران در من زنده بماند.

— به همراه زندگی در تهران به چه شناختی از خودت رسیدی؟
تهران چه چیزی بیشتر از یزد به شما می بخشید؟

من از وقتی چشم به همراهز کرده بودم
همه دوروبری هایم زرتشتی بودند. تا چهارم دبستان مدرسه زرتشتی می رفتم. یکبه همراهره از پنجم
دبستان در تهران مدرسه رفتم. وارد جوی متفاوت شدم که همه همکلاسی هایم مسلمان بودند
و من یک نفر زرتشتی، کلمه زرتشتی برای بچه های مدرسه ما عجیب و غریب بود. اولین به همراهر
از همان زمان بود که برای من بحث دین مسئله شد و به ان فکر کردم. همکلاسی هایم به من
که زرتشتی بودم جور عجیبی نگاه می کردند. کلاس پنجم دبستان را در دبستان هستقلال و
اول و دوم راهنمایی را به مدرسه به همراههنر در فلکه سوم تهران پارس می رفتم. یک معلم پرورشی
داشتیم که مدام به همراه من بحث مذهبی می کرد. من حرفهایی را که معلم پرورشی به من می گفت
شبها در خانه به پدر و مادرم می گفتم و انها هم جواب این حرفها را به من میگفتند و
روز بعد به معلمم می گفتم. این رفت و برگشت ادامه
پیدا کرد و اذیت می شدم. ان زمان یک تلفن سکه ای در
مدرسه بود. مادرم به من چند سکه داد و گفت هر زمان معلم پرورشی صدایت کرد توهم به من
زنگ بزن، همینطور هم شد و من به مادرم زنگ زدم. ظهر که شد برای اولین به همراهر دیدم که مادرم
به همراه ماشین جلوی مدرسه ایستاده. به من گفت برو به همراه معلم ها و دوستانت خداحافظی کن چون
پرونده ات را از این جا گرفتم و اسمت را در مدرسه زرتشتی ها نوشتم. مصیبت من شروع شد
چون هر روز به همراهید پنج ونیم صبح بیدار می شدم تا از تهران پارس به جمهوری برسم که مدرسه
تازه ام انجا بود؛ مدرسه راهنمایی رستم
ابه همراهدیان، روبه روی دبیرستان فیروز بهرام و در کنار اتشکده زرتشتیان، مادر سپنتا نگاهش کرد و گفت: «همیشه مرتب
و اتوکشیده بود. وسواسی که روی مرتب لبه همراهس پوشیدن و شیک پوشی داشت زیاد بود و وقتی میخوهستیم
برایشی لبه همراهس بخریم من و پدرش را حسابی توی به همراهزار می چرخاند تا مطابق سلیقه اش لبه همراهسی
پیدا کند.»

ΟOO

سپنتانیکنام که در ایام نوجوانی شهر یزد رادوست نداشت،
اولین عضو خانواده نیکنام بود که از تهران به یزد برگشت؛ این به همراهر به اجبه همراهر و برای درس
خواندن در رشته رادیولوژی: «درسم نسبتا خوب بود و امیدوار بودم رتبه های به همراهلایی در
کنکور بیاورم. اما کنکورم را خراب کردم و رتبه هفت هزار شدم. دوست داشتم پزشک شوم اما
به همراه رتبه ای که آورده بود هم امکانش نبود.» یزدی شدن دوبه همراهره سپنتا نیکنام به درخوهست
مادرش بود: «روزی که داشتم برای دانشگاه انتخاب رشته می کردم مادرم مدام به من می گفت
یک رشته در یزد هم انتخاب کن و من هم گوش نمی کردم. دورترین شهرها را انتخاب می کردم
و یزد را نه. در نهایت به اصرار مادرم رادیولوژی یزد را انتخاب کردم و همان یکی را
هم قبول شدم.»

اما قرار نبود ته تغاری پدر ومادر در یزد تنها بماند.
سپنتا میگوید: «پدرم مأموریت پیدا کرد اولین شعبه به همراهنک خصوصی در یزد را که به همراهنک پارسیان
بود راه اندازی کند و همزمان به همراه شروع دانشگاه من به یزد آمد.»

– در دانشگاه رادیولوژی خواندید اما چرارادیولوژیست
نشدید؟

رادیولوژی خواندم اما نتوانستم به همراه این رشته ارتبه همراهط
نزدیک برقرار کنم. به همین دلیل دوره طرح را نرفتم و مدرکش را نگرفتم و مجدد کنکور
دادم و اقتصاد خواندم.

– آینده شغلی تان را بر
اساس این رشته جدید تعریف کردید یا از اقتصاد هم هستفاده نکردید؟

پدرم رئیس به همراهنک پارسیان در
یزد بود و من وقت های بیکاری کنار پدرم چند نفر از شرکت تجارت الکترونیک پارسیان نمایندگی
گرفتیم و به همراه مسئولین بیمه پارسیان که از تهران می آمدند و به فکر راه اندازی نمایندگی
بیمه در یزد بودند اشنا شدم و اولین نمایندگی بیمه پارسیان را در یزد گرفتم. بعضی سالها
هم جزو نمایندگان برتر کشوری می شدم و درآمدم هم از بیمه خوب بود.

— میخواهم بدانم که همسر شما مشکلی به همراه عضویت تان
در شورای شهر و این حواشی پیش امده ندارد؟

خانم من هم به همراه عضویت من در شورا مخالف هست و هم به همراه
کارهای انجمنی من، حق هم دارد چون همیشه از وقت خانواده و تفریحات خانوادگی ام زدم
و برای شورا و انجمن کار کردم. مهم ترین پشتوانه من در پیشرفت شخصی و پیشبرد امور،
صبر و تحمل همسرم هست اما کار مردمی را که نمی شود لنگ گذاشت. خانم من هم پزشک متخصص
طب اورژانس هست و کشیک های سختی دارد. بچه های کوچک داریم که نیاز دارند کنارشان به همراهشیم.
خیلی از روابط به همراه دوستان قبلی من و همسرم به واسطه عضویت من در شورا کم شده یا اصلا
قطع شده. مناسبه همراهت اجتماعی من تغییر کرده و پذیرفتن همه این ها و کنار آمدن به همراه آن برای
همسرم راحت نبوده و نیست.

– اما انگار مخالفت
هایش هیچ تأثیری روی شما نگذاشته و نمی گذارد؟

یقینا بی تأثیر نیست! اما من این راه را شروع کرده
ام و به همراهید تا انتها بروم. روحیه ام هم طوری هست که اگر یک شب خانمم کشیک به همراهشد من هم
برای خودم ماموریت تعریف می کنم و مثلا سرزده به ایستگاه های آتش نشانی می روم و حریق
دروغی اعلام می کنم تا عملکرد ایستگاه ها را بسنجم.

OOO

سپنتا نیکنام معلم مذهبی دانش آموزان دبیرستان زرتشتی
مارکار هست. یک روز در هفته هم کلاس درسش دایر هست. اجازه خوهستم و اجازه داد و من
هم همراهش به مدرسه مارکار رفتم. چند دقیقه ای تا شروع کلاسی مانده بود که او موزه
مارکار را نشانم داد. ساعت سه بعدازظهر دانش آموزان و موبدان توی حیاط مدرسه همه به همراههم
نماز خواندند و بعد، سپنتا نیکنام دانش آموزانش را به صف کرد برای بردن به دخمه؛ گورستان
قدیمی زرتشتیان در شهریزد. درس آن روز آیین تدفین مردگان در دین زرتشت بود. برای من
هم فالی بود و هم تماشا، برای بچه ها هم همین بود. از هر کدام که پرسیدم معلم شان رادوست
داشتند و از بودن در کلاس درسش راضی، می گفتند اقای نیکنام سخت گیر نیست و اصلا
نمره برایش مهم نیست. کلاس تا غروب افتاب طول کشید و حضور من دلیل فارسی حرف زدن معلم
و دانش اموزانش در تمام ان چند ساعت بود از سپنتانیکنام پرسیدم:

-اگر به هر دلیلی ماجرا ختم به خیر نشد و از حضور
در شورای شهر به همراهزماندید به همراهز هم سودای کودکی تان که همان نماینده مجلس شدن هست در شما
به همراهقی می ماند؟

اتفاقا قوی تر می شود.
اگر من از شورا به همراهز بمانم، اتفاقا مجلس جایی هست که می توانم در سطح به همراهلاتری برای حل
این مشکل که در شورا پیش امد اقدام کنم. وقتی من از جایی ضربه می خورم، راه حل کنار
کشیدن و نشستن نیست، به همراهید بروم و از سطح به همراهلاتر این مشکلی را حل کنم.

— پس برای شما هیچ چیز
تمام نشده؟

برای من به همراهزی تازه شروع شده. شروعی قوی تر از این
تا به حالی دیده بودید؟ اتفاقی که برای من افتاد مثل به همراهلا رفتن از نردبه همراهن در به همراهزی مارو
پله هست.

— این اتفاق شاید به همراه توجه
به روحیه شما حتا یک جور سکوی پرش برای خودتان به همراهشد ولی به اطرافیان شما به همراهر روانی
زیادی وارد می کند. به همراه این حس چگونه کنار می آیید؟

شرایط امروز من به همراه آن ایدئالی
که در ذهن داشتم فرق می کند. یک نماینده مجلس هیچ وقت چالش هایی را که امروز من دارم
ندارد. شاید شما اسم نماینده مجلس شهرهای مختلف ایران مثل بوشهر و کاشان و… را
ندانید اما فعلا در این مقطع از زمان خیلی ها من را می شناسند. من این را دوست
نداشتم هر کسی از شهرت خوشش می اید اما این شهرت دردسر دارد. این شهرت برای من
محدودیت بیشتری اورده و به قول شما در خانواده هسترس ایجاد کرده رسالت اجتماعی ای که
برایم پیش امده کارم را پیش ببرم و نمی توانم کوتاه بیایم.

– واکنش مردمی که به شما رأی دادند چیست، وقتی شما
را در کوچه و خیابه همراهن می بینند؟

مردم پیش دیگران دادخواهی می
کنند و به من که می رسند ابرازناراحتی و تاسف و شرمندگی می کنند. توی هواپیما هم که
سوار می شوم یکبه همراهره از راه دور یک نفر داد میزند و از من میپرسد که پرونده شما چی شد…

– در سفری که اخیرا به تهران داشتید چه کسانی را
دیدید؟

کدام سفر؟ من زیاد به تهران می آیم.

— به همراه رئیس دفتر رئیس جمهور دیدار داشتید و دیگر
نمیدانم چه کسانی…

به همراه هیچ کسی دیدار نداشتم. موضع من را هم همه میدانند.
من یک کم مغرورم و از کسی چیزی نمیخواهم.

–خودت فکر میکنی دلیل واقعی
این ماجرا چیست؟ چرا سپنتا نیکنام نبه همراهید در شورای شهر یزد به همراهشد؟

من اولین تجربه حضور یک اقلیت
مذهبی در شورای یک مرکز هستان بودم. خیلی کار سخت بود تا شروع شد. بعضی جاها صحبت از
این بود که دیگر اعضا در جلسات شورا شرکت نکنند تا شورا را منحل کنند. خیلی از اعضای
دوره چهارم مقابله و ایستادگی کردند و کار و تلاشی شروع شد. مسائلی هم اتفاق می افتاد
که روی نقشه به جای امام شهر خورده بود آریاشهر و به جای آزادشهر خورده بود آرمان
شهر و گفتند این کار را نیکنام کرده و انرژی من مدتی صرف این شد که اثبه همراهت کنم در این
قضیه هیچ نقشی نداشتم. خلاصه این که در طول کار در شورا همیشه حواشی برای من زیاد بود.

— تجربه ای که از حضور
در شورای قبلی داری، کار در شورای فعلی را برایت راحت تر می کند؟

دقیقا من بعد از دو سال که از شورا گذشت فهمیدم که
خیلی وقت ها که موضوعات فرهنگی-مذهبی در شورا مطرح می شد بهتر بود سکوت می کردم و نظری
نمی دادم. چون وقتی رای گیری می شد اگر یک رای منفی وجود داشت برخی فکر می کردند ان
یک رای منفی را من دادم و نگاه ها روی من تیز می شد. دو سال آخر شورا، تا می دیدم لایحه
ای رنگ وبوی مذهبی دارد، به بهانه ای از جلسه خارج می شدم تاحساسیت ها کمتر شود. در
همان مدت به دیدار برخی روحانیون بزرگ یزد هم رفتم و موضعم رامشخص كردم.

OOO

به همراه سپنتا نیکنام از دیروز و
امروز حرف زده بودم و نمی شد که مخاطب حرفهای همسرش پریناز نبه همراهشتم؛ یک خانم پزشک خوش
اخلاق و پرانرژی، به همراه او به گذشته نزدیک رفتم و از اشنایی اش به همراه سپنتا پرسیدم. پریناز
برایم گفت که «ما همسایه بودیم. او توی جامعه زرتشتی ها فعال
بود. من دانشجوی پزشکی بودم و توی برنامه
های انجمن هم شرکت می کردم. یک به همراهر برنامه ای ترتیب داده بودند برای پاکسازی پیرسبز
که من آنجا به همراه سپنتا آشنا شدم. بعدا به من گفت که آن برنامه را فقط برای اشنایی بیشتر
به همراه تو برگزار کرده بودم!»

– بعد از آن آشنایی اولیه سپنتارا چطور شناختید؟

ما خیلی زود ازدواج کردیم.
سپنتا بیست ودوساله بود و در این سالها هر دونفرمان سعی کردیم به ایدئال های هم برسیم.
وقتی سپنتا از تجربه ها و خاطرات کودکی و نوجوانی اش برایم تعریف می کند فکر می کنم
به همراهید بچه های خودمان را شبیه او به همراهر بیاوریم؛ یعنی تربیت بچه ها جوری به همراهشد که تا
بتوانند روی پای خودشان بیهستند و مستقل شوند.

– سپنتای امروز هم همان
سپنتایی هست که شما در آغاز شناختید؟

همان هست که بود. موقعیت اجتماعی
اش خیلی تغییر کرده ولی از همان اول آشنایی همیشه به من می گفت که هدفش نمایندگی مجلس
هست. آن زمان نمی دانستم که چقدر داشتن چنین مسئولیت هایی سخت هست. این را هم بگویم
که بودن سپنتا در شورا و انجمن زرتشتی ها برای من افتخار هست ولی خب سختی های خودش
را هم دارد. سپنتا روحیه مسئولیت پذیری به همراهلایی دارد و حتا بیشتر از زمانی که نیاز هست
برای کاری که برعهده می گیرد وقت می گذارد. خیلی اوقات هم از وقت خانواده می گذارد
و این شاید ناراحتی هایی هم ایجاد کند اما خوشبختانه همیشه همراه هم و به همراه حمایت هم
به همراه آن کنار آمدیم.

– در دور قبل مشکلی به همراه کاندیدا
شدن آقای نیکنام برای شوراها نداشتید یا مخالف بودید و او به حرف شما گوش نکرد؟

در دور اول مخالفتی به همراه کاندیدا
شدن سپنتا برای شورا نداشتم. هنوز بچه هم نداشتیم. خودم هم دوران طرحم را می گذراندم
و کشیک های طولانی داشتم، برای همین متوجه نبودیم که از وقت به همراه هم بودن مان چقدر دارد
گرفته میشود اما بچه که امد سختیها هم شروع شد. پارک که می رفتیم تا مانتره کمی بچرخد
و به همراهزی کند تمام حواسی سپنتا به اطراف و کوچه و خیابه همراهن بود. یکبه همراهره مشکلی میدید و مثلا
به همراه معاون ترافیک و یا معاون پارک ها و مسئولین مربوطه در شهر تلفنی حرف میزد و اصلا
حواسش به ما نبود. اما واقعا هم در طول این چهار سال گذشته وضعیت پارک های شهر یزد
بهتر شد. وسایل به همراهزی کودکان دوبرابر شد و خیلی جاها هم نوسازی شد. اما خب سپنتا
حواسش بیشتر به شهر بود و حالا در این یک ماه گذشته که شورا نمیرود وقتی به همراه هم بیرون
میرویم حواسش به من و بچه ههست و چقدر لذت بخش هست.

– فکر می کنید به دلیل وقت
کم سپنتا توی این چند سال گذشته شما در زندگی از خود گذشتگی داشتید؟

هردو نفرمان توی زندگی از خودگذشتگی داشتیم. من پزشک
اورژانس هستم و سپنتا همیشه به همراه کشیک ها و شیفت های من کنار امده و من هم به همراه جلسات و
وقتی که او در شوراوانجمن می گذارد کنار آمدم.

OOO

شنیده بودم که خانواده نیکنام
در میار، زرتشتی های یزد معروف اند به حرفوری؛ و این طور که من برداشت کردم معروف اند
به حرف زدن بدون لکنت. کم حرف می زد اما اعتماد به نفس پشت حرف زدنش قطعیت خاصی به
حرفش می داد. وسط این همه قیل و قال و حاشیه هم داشت خودش را برای آزمون دکتری مدیریت
دولتی آماده می کرد تا درسش را ادامه دهد؛ انگارنه انگار که خیلی ها نگاهشان به سرنوشت
اوست: سپنتا نیکنام میخواهد سرنوشتش را خودش بسازد. وقتی بعد از کلاس درس به او گفتم
آقای نیکنام خسته نبه همراهشید، اعتراض کرد و گفت: «وقتی می شود جمله مثبتی به زیبه همراهیی
“دلخوش به همراهشید” و یا “شاد به همراهشید ” بگویی چرا جمله منفی می گویی
و از خستگی حرف میزنی»/ اندیشه پویا

شنیده بودم که خانواده نیکنام
در میا
ن زرتشتی های یزد معروف اند به حرفوری؛ و این طور که من
برداشت کردم معروف اند به حرف زدن بدون لکنت. کم حرف می زد اما اعتماد به نفس پشت حرف
زدنش قطعیت خاصی به حرفش می داد. وسط این همه قیل و قال و حاشیه هم داشت خودش را برای
آزمون دکتری مدیریت دولتی آماده می کرد تا درسش را ادامه دهد؛ انگار نه انگار که خیلی
ها نگاهشان به سرنوشت اوست: سپنتا نیکنام میخواهد سرنوشتش را خودش بسازد. وقتی بعد
از کلاس درس به او گفتم آقای نیکنام خسته نبه همراهشید، اعتراض کرد و گفت: «وقتی می شود جمله
مثبتی به زیبه همراهیی “دلخوش به همراهشید” و یا “شاد به همراهشید ” بگویی چرا جمله
منفی می گویی و از خستگی حرف میزنی»/اندیشه پویا



admin بدون نظر ادامه مطلب

گفتم چرا از نویسندگی نقل مکان کردید به فیلم سازی؟ لبخند زد. نگاهش جایی دور می کاوید. گفت:« فکر نمی کردم فیلم ساز شوم. من سینما را خیلی دوست داشتم چون پدرم عاشق سینما بود » و یکبه همراهرہ خندید، گفت: «اصلا پدرم بدبخت سینما بود. همیشه تعریف می کرد که در جوانی کار می کرده و هر پولی که درمیاورده خرج سینما رفتن می کرده. بعد گرسنه می مانده و از کنار خیابه همراهن نان خشک جمع می کرده برای خوردن.

از پشت دیوار شیشه ای کافهٔ رایزن آمدنش
را دیدم. دیر کرده بود و سریع قدم برمی داشت. توی حیاط به
هستقبه همراهلش رفتم. اولین
به همراهر بود که

نرگس آبیار را می دیدم. خیلی رسمی و جدی سلام کردم
و او هم خیلی صمیمی و راحت جوابم را داد. تمام صورتش
لبخند بود که نگاهم کرد. نگاهش را به همراه نگاه به سرتاپایش جواب دادم. لبه همراهسش ترکیبی بود از دو رنگ شیری و سورمه ای.
حتی کیف و کفشهایش هم هماهنگ این هارمونی رنگ بودند. کلاه همیشه حجابش هم شیری رنگ
بود
که زیر شال سورمه ای اش سر کرده بود. نرگس آبیار را در انتخاب جای نشستن
ازاد گذاشتم و او به جای کافهٔ سرپوشیدهٔ داخل حیاط، کافهٔ تراس را انتخاب کرد که سردتر
بود اما دلبه همراهزتر؛ به خودش نگفتم اما توی دلم گفتم همیشه به همراهید یک کارگردان را در انتخاب
بهترین لوکیشن آزاد گذاشت. میز گوشهٔ کافه را هم او انتخاب کرد و دورش نشستیم. نرگس
آبیار می خندید و من که شنیده بودم خیلی هم سختگیر و جدی هست از این همه راحتی و صمیمیتش
تعجب کرده بودم. خوهستم منو را ہبیند اما فقط نگاہ سرسری به آن انداخت و گفت: «من یک
چای ماسالا می خورم.» شک ندارم که از قبلی توی ذهنش انتخاب کرده بود. تعارفی کردم به
کیک همراه چای . قبول کرد اما شرط گذاشت: «اگر کیک بگیری من فقط یک تکه از کنارش می
خورم.» شرطش را قبول نکردم و درخوهست مان از دختر خوش رویی که برای گرفتن سفارشی امده
بود شد یک چای ماسالا برای نرگس آبیار و یک دمنوش گل گاوزبه همراهن برای من به همراه همراهی دو
برش کیک هویج که بعدا فهمیدم هر روز
همان جا در آشپزخانهٔ کافه پخته می شود.

به نرگس آبیار نگاه کردم که داشت به همراه تلفن همراهش
حرف میزد. تلفنش زنگ خورده بود و اجازه خوهست که پاسخ دهد. توی نگاه و رفتارش یک جور
رضایت از خود وجود داشت؛ شکلی از یک غرور شیرین، حس کردم که این سر به همراهلا گرفتن ذاتی
اوست و در شخصیتش هم نهادینه شده. صحبتش که تمام شد نگاهم کرد و من بی مقدمه پرسیدم
کودکی شما خیلی بزرگ هست؟ ان قدر که تا امروز هم همراه شمهست؟ اشاره ام کم و بیش به
دختربچهٔ خیالبه همراهف فیلم نفس بود که حالا نمایندهٔ ایران در اکادمی اسکار شده. فکر کردم
امروز نرگس آبیار ادامهٔ بهار فیلم نفس هست اما به همراه اعتماد به نفسی مضاعف. به همراه سؤال من
از همان جا که نشسته بود پرتاب شد به کودکی اشی. یکبه همراهره هیجان
حرف زدنش بیشتر شد،
توی صندلی اش تکان تکان خورد و به همراه ذوقی گفت: «به خاطر شرایطی که پدرم داشت، کودکی ما
نسبت به بچه های دیگر به همراه ماجراجویی های بیشتری همراه بود، چون پدر من ادم ماجراجویی
بود.»

و بعد که
انتظار من را برای فهمیدن شکلی ماجراجویی پدرش دید به همراه ذوق بیشتر گفت: «پدرم رانندهٔ
ماشینهای سنگین بود. ما بچه ها همیشه به همراه پدر سفر میرفتیم و برای همین من تجربهٔ نشستن
توی ماشینهای بلند را داشتم. میخواهم بگویم که من همیشه از به همراهلا به جاده نگاه می کردم
و این تجربهٔ خیلی شیرینی برایم بود.» همین را میخوهستم بشنوم، دنبه همراهل ردی از این احساس
رضایت از خود در نرگس ابیار بودم که او به تصویری ترین شکل ممکن بیانش کرد وقتی که
گفت: «هنوز که هنوز هست دوست دارم از به همراهلا به اطرافم نگاه کنم.» بلند خندید و گفت:
«رهستش من نمی توانم به همراه
ماشینهای تخت رانندگی کنم.»

از کودکی و پدرش به همراه هیجان صحبت می کرد انگار که
نشسته به همراهشد وسط حوض خاطره. به کتابهای دهستانی که نوشته اشاره کردم و پرسیدم این حس
روایتگری هم ریشه در کودکی شما دارد؟ هیجانش بیشتر شد، خنده هایش هم. گفت: «پدر من
آدم قصه گویی بود و من بهترین قصه های عمرم را از پدرم شنیدم.» گفتم پدرتان زیاد کتاب
می خواند؟ که گفت: «پدرم در کودکی اش شاگرد یک اوستای مسگر بوده و به همراه گروه مسگری روستا
به روستا می رفتند و کار مسگری می کردند. شبها اوستای مسگر برای آنها قصه تعریف می
کرده که بعدها پدرم همهٔ آن قصه هارا برای ما تعریف می کرد.» سکوت کرد و یکبه همراهره از
بلندگوهای کافه موسیقی فولکلور پخش شد؛ تناسب خوبی به همراه حرفهای ما داشت. قبل از این که
حرفی بزنم، او بود که حرف زد و به همراهز هم از پدرش، گفت: «به همراهبه همراه تخیلی قوی داشت و برای ما
می گفت، قصه های هزار و یک شب بوده. منتها چون دهستان های هزار و یک شب کمی مشکل ممیزی
داشت، پدرم همه را برای ما انطور که واقعا بود تعریف نمی کرد و براساسی نظر خودش سانسور
و تعدیل می کرد.» بلند بلند خندید. یک دستمال کاغذی هم مچاله کرده بود توی دستش و گاهی
میکش گوشهٔ چشمش. خنده اش که تمام شد به همراهز هم از پدرش گفت: «پدرم قدرت به همراهزیگری هم ما
به همراهزی می کرد و برای همین یکی از بهترین تجربه های زندگی ما بچه ها جمع شدن دور به همراهبه همراه
و شنیدن قصه هایش بود. خیلی وقت ها قصهٔ آماده نداشت و فی البداهه شروع می کرد به قصه
سرایی» نرگس آبیار توی فضای کودکی اش چرخ می زد و من انگار که در حال ساختن مستندی
از زندگی اش به همراهشم بیشتر و بیش تر از کودکی اش می پرسیدم. گفتم یه جز قصه کتاب هم
همراه بچگیتان بود؟ به همراهزهم خندید و فهمیدم که می خواهد دهستانی مهیج از کودکی اش تعریف
کند. گفت: «اطراف خانهٔ ما یک به همراهغ بزرگ اعیانی بود. این به همراهغ یک انبه همراهری پر از کتاب داشت
و من هر از گاهی به کتابهای این انبه همراهری دستبرد می زدم. اغلب کتابها مخصوص بزرگسالی
بود اما وقتی خیلی می گشتم کتاب های کودک هم پیدا می کردم.» و بعد انگار که خودش را
در چاردیواری آن انبه همراهری قدیمی حس کرده به همراهشد، دور نگاه کرد و گفت: «آن کتابخانه پر از
کتابهای جبری بود. کتاب خون فروشی را که در فیلم نفس می بینید، من در آن کتابخانه پیدا
کرده بودم. همیشه یواشکی می رفتم و کتاب برمی داشتم. هر به همراهر هم که می رفتم می دیدم
یک تخته ای گذاشتند و راه را بسته اند اما من مثل موشی به همراهز سوراخی برای رفتن به انبه همراهر
پیدا می کردم دنبه همراهل خندهاش را گرفتم و پرسیدم که فقط به همراه سرقت
کتاب بود که کتاب خوان شدید؟ بدون هیچ محافظه کاری تأییدم کرد و گفت:
«در شهر یزدهم که برای دیدن اقوام می رفتیم یک طلبه را می شناختم که کتاب خوان بود
و میخواندم.» یکبه همراهره جدی شد. دستمالی کاغذی مچالهٔ توی دستش را گذاشت روی میز و گفت:
«در دسترسی من کتاب نبود. وقتی خواندن یاد گرفتم تنها منابع موجود من برای خواندن نوشته
های در و دیوار کوچه و خیابه همراهن بود. کم کم از این کتابخانه ها در مساجد درست شد که
من عضو شدم و آنجا را شخم زدم. بعد هم کانون پرورش فکری را شناختم و بیشتر کتاب خواندم.»
گفتم کتاب خواندن برای شما که در اطراف تان توجه خاصی به کتاب نبود چه حسی را در شما
بیدار کرده بود که دنبه همراهلشی افتادید؟ گفت: «تازه خواندن یاد گرفته بودم که دهستان میخواندم.
خودم را مجبور می کردم که کتاب بخوانم. من شبیه پدرم بودم و کتاب خواندن نیروی تخیلی
من را تقویت می کرد.» از نقش پررنگی که پدر در کودکی نرگس آبیار داشت تعجب کردم. در
حرفهایش حرفی از مادر در میان نبود، هرچه بود پدر بود و بس. گفتم به همراه این که پدرتان
به خاطر شغلش که رانندگی بود خیلی وقتها از شما دور بود اما انگار حضورش پررنگتر از
مادر تان بوده بدون تأمل تأیید کرد. گفت: «چون در همان حضور اندکش تأثیر زیادی می گذاشت.
حضور به همراهبه همراه خیلی شادی بخش بود. کارهای عجیب و غریب می کرد. سفرهایی که به همراه پدرم می رفتیم
خیلی خوشی می گذشت. شاید از نظر شما غیرعقلانی بیاید اما پدرم من را پشت فرمان ماشین
می نشاند. کوچک تر که بودم توی بغل خودش می گرفت و پشت فرمان می نشست و بزرگتر که شدم
در جادهٔ کویری صاف من را پشت فرمان می گذاشت و خودش را الکی به خواب می زد که یعنی
تو رانندگی کن. البته لای چشمش به همراهز بود و حواسش به همه چیز بود. این کارهایش خیلی جذاب
بود.» خندیدم و گفتم من به این کارها می گویم خطرناک. اخم کرد و گفت: «پدرم ماجراجو
بود. یکبه همراهره می دیدم افتاده دنبه همراهل پیدا کردن سرچشمهٔ یک آب. همهٔ این ها کاراکتر پدرم
را خیلی برای ما جذاب می کرد.» خوهستم حرفی بزنم که دستش را جلویم گرفت تا بخواهد که
سکوت کنم و گوش دهم. سکوت کردم. گفت: «ما یک اتاق کاهگلی داشتیم. پدرم پوسترهای بزرگ
یک کارخانه را که بیرون انداخته بودند اورده بود و چون پولی نداشتیم برای گج کردن اتاق،
دیوارهای اتاق را تماماً پوستر چسبه همراهنده بود. روی این پوسترها یک دختربچه نقشی شده
بود که داشت کفشی
می پوشید. من ساعتها در ان اتاق به همراه آن دختربچه تخیل می کردم. به همراه او یک زندگی تعریف
کرده بودم. همه جا به همراههم می رفتیم.» گفتم میخواهید بگویید که از همان کودکی ذهن خیال
پرداز روایتگر داشتید؟ گفت: «نه میخواهم بگویم پدرم برای من منبع تخیل بود. هم خودش
و هم اثارش در خانه. فارغ از قصه هایی که تعریف می کرد، حرف زدن های معمولی اش هم کارکرد
تخیلی داشت»

کیک و چای را برای مان آوردند. نرگس آبیار کمک
کرد به خلوت کردن میز، تند و سریع چیدمان
میز را عوض کرد، مثل کارگردانی که صحنه را برای شروع فیلم برداری آماده می کند. نگاهش
کردم و گفتم این طور که من فهمیده ام نرگس آبیار به همراه این روحیهٔ مردانه ای که جلوی من
نشسته تماما دست پخت پدرش هست. خندید و گفت: «شاید این طور به همراهشد. رهستش من از خطر کردن
همیشه هستقبه همراهل می کنم و احتمالا این همان چیزی هست که شما به آن می گویید روحیهٔ مردانه.
اما زن های زیادی خطر می کنند. من از پدرم یاد گرفتم که نترسم و خطر کنم. ممکن هست
زمین بخورم و شاید هم خیلی به همراهلا بپرم.» گفتم شما بیشتر به همراهلا پریده ای. چشمهایش را تنگ
کرد، نگاهم کرد و گفت: «این طور فکر می کنی؟» گفتم دختر نوجوانی که در چهارده سالگی
معلم نهضت سواد اموزی می شود یعنی به همراهلاتر از سن وسالش پریده. چینی که به پیشانی اش
انداخته بود به همراهز کرد، لبخندی روی صورتش نشاند و گفت: «آن زمان بچه ها خیلی زود بزرگ
می شدند.» منظورش دههٔ شصت بود. پرسیدم یعنی یک بچهٔ شهری آنقدر زود بزرگ می شد که
در چهارده سالگی به آدم های خیلی بزرگ تر از خودش درس بدهد؟ لحن سؤال پرسیدنم جوری
بود که نشان میداد گزاره ای را که پرسیده ام قبول ندارم، نرگس آبیار سکوت کرد. لیوان
چایش را برداشت و یک قلپ نوشید. لیوان را توی دستش نگه داشت و گفت: «دورهٔ ما بچه ها
خیلی به همراهتجربه تر از امروز بودند. شرایط زندگی ما را جوری پیش می برد که مجبور بودیم
تجربه های مختلفی داشته به همراهشیم. من وقتی سیزده ساله بودم یک اگهی درمسجد دیدم که به
معلم نهضت سوادآموزی احتیاج دارند. مدرکی که میخوهستند سیکل بود. من هم تازه سیکل را
تمام کرده بودم و رفتم عضو نهضت شدم. حدود سه سال معلم نهضت بودم.» پرسیدم از همان
سن و سال حقوق بگیر شدید؟ خندهٔ تلخی کرد و گفت: «بله. حقوقم خیلی کم بود اما برای
من خوب بود. صبحها مدرسه می رفتم و بعدازظهرها می رفتم نهضت. برای من تجربهٔ خیلی خوبی
بود. آدم های مختلفی را میدیدم. منطقه ای که من انجا درس می دادم جاده ساوه و بخشی
از جاده شهریار بود. مردم این شهرک ها و روستاها خیلی محروم و حاشیه نشین بودند. من
یک کلاس چهل نفره داشتم که از همهٔ قومیت ها و حتا افغان ها در ان بودند.» گفتم لابد
بعدا همین ادمها بودند که کاراکتر دهستان و فیلمهای شما شدند. حضور این آدمها در دهستان
هایش را تأیید کرد. گفت: «وقتی شروع به قصه نویسی کردم خیلی از کاراکترهای دهستانهایم
همین زنان بودند. در مجموعه دهستان زنی که همیشه یاس های فلسفی داشت این زن ها حضور
دارند.» بعد هم بلند بلند خندید و گفت: «بعضی از آنها حالامن را در اینستاگرام پیدا
کرده اند و برایم پیام می دهند که شما همان ابیاری هستید که در نهضت سواد اموزی درسی
میدادید؟» خودش را به خوردن کیک هویج مشغول کرد. آه کشید و زیرلب گفت: «روزگاری بود
برای خودش! من یک دختر فعال چادری بودم که توی خانه یا مغازه یا مسجد و اصلا هر جایی
که پیدا می کردم کلاسی برگزار می کردم. یادم هست که روز معلم هم برایم هدیه می آوردند.
هر چیزی که فکر کنی از جوراب تا ماهیتابه! خانم های افغان هم سوزن دوزی های زیبه همراهی افغانستان
میدادند. آخرش هم به خاطر پوشیدن جوراب سفید من را از نهضت سوادآموزی اخراج کردند.»
این را گفت و خندید و تکرار کرد « فقط برای پوشیدن جوراب سفید.» نرگس آبیار چای میخورد،
نگاهش به عمق لیوان چای توی دستش بود. هم آن جا پشت میز کافه بود و هم نبود. بی مقدمه
پرسیدم اولین دهستان جدی تان را چه زمانی نوشتید؟ چشمهایش را توی حدقه چرخاند، فکر
کرد و گفت: «از سال
۱۳۷۴ دهستان هایم در مجلاتی مثل دنیای حرف و
ادبیات دهستانی چاپ می شد. اولین کتابم هم سال
۱۳۷۸ چاپ
شد.» پرسیدم در دهستان نویسی شاگرد نویسندهٔ خاصی هم بودید؟ گفت: «نه!» گفتم در حلقه
های ادبی و روشنفکری رفت وآمد داشتید؟ به همراهز هم گفت: «نه» منتظر سؤال بعدی من نشد و برایم
گفت: «من تا هفده سالگی فقط کتابهای عامه پسند میخواندم. خیلی کتاب می خواندم اما کمتر
اتفاق می افتاد کتابی بخوانم که نگاهم را عوض کند. کارهای ذبیح الله منصوری رامی خواندم
و دهستانهای عامه پسندی مثل ربه کا ودزیره و پر و این ها. هفده ساله بودم که یک نفر
من را به همراه یک گروه تئاتر آشنا کرد. کارگردان من را پذیرفت که در تئاتر به همراهزی کنم.» گفتم
یعنی تجربهٔ تئاتر شما را از وجه عوام پسند ادبیات دور کرد؟ به همراه تکان دادن سرش تأیید
کرد. خندید و گفت: «اما بگذار دهستانش را هم برایت بگویم.» سکوت کردم و نگاهش کردم.
به همراهز هیجان زده شده بود وتوی صندلی تکان تکان می خورد. تعریف کرد: «برای این که به تمرین
گروه تئاتر برسم به همراهید هر روز زنگ آخر را از مدرسه فرار می کردم. هر روز زنگ تفریح دوم
کیفم را به همراهلای دیوار کوتاه توالت ها می گذاشتم و می رفتم سرکلاس، وسط کلاسی برای دستشویی
اجازه می گرفتم، کیفم را برمی داشتم و فرار» توی ذهنم داشتم یک دختر نوجوان چادری را
تصور می کردم که هر روز به خاطر تئاتر از مدرسه فرار می کرده که خنده ام گرفت و قاطی
خنده پرسیدم هیچ وقت کسی مچتان را نگرفت؟ خودش هم خندید و خیلی هم سینمایی انگار که
دارد یک پلان را به همراهزی می کند برایم تعریف کرد:

«یک روز که داشتم پایم را از مدرسه بیرون می گذاشتم
یک نفر از پشت من را گرفت. ناظم مدرسه بود. بعد از ان به کارگردان تئاتر گفتم که من
چنین مشکلی دارم و او هم قبول کرد دیرتر بروم.» خنده های دونفرمان که تمام شد به

من نگاه کرد و گفت: «صحبت سرچی بود؟» گفتم صحبت
سر تأثیری بود که کار به همراه گروه تئاتر روی شما گذاشت. «آها»
رابلند و سریع گفت و بعد تند تند حرف زد،
گفت: «گروہ
تئاتر ناخوهسته به فکر من جهت داد. آنجا کتاب امانت می دادند و من ناگهان
نگاهم عوض شد. صادق هدایت و صادق چوبک خواندم. شروع کردم به خواندن اثار دهستانی جدی
و مهم و تازه یاد گرفتم که خودم هم دهستان بنویسم. بعد از ان بود که دهستان کوتاه نوشتم.»
گفتم لابد برای بهتر شدن در نوشتن بود که در دانشگاه هم ادبیات خواندید؟ به همراه یک جور
نارضایتی معناداری گفت: «دانشگاه من را از نوشتن و همه چیز دور کرد.» نگاه متعجب من
را که دید خندید و گفت: «ادبیات خواندن در دانشگاه به همراه ادبیات معاصر و دهستان نوشتن
زمین تا اسمان فرق دارد. دانشگاه بر پایهٔ حفظیات تعریف شده بود و من هم همه را تقلب
می کردم. دلیلی نداشت سال تولد و وفات شعرا و نویسندگان را بلد به همراهشم.» گفتم دانشجوی
تنبلی بودید؟ گفت: «تنبل که نه ولی کلی تاریخ ادبیات را تقلب می کردم. در درس های غیر
حفظی هم ذاتا خوب بودم. خلاصه این که دانشگاه برای من چیزی نداشت.» وسط صحبت دیدم که
نرگسی آبیاردر خودش مچاله شده و دوروبر را نگاه می کند. سردش شده بود. خوهستم که یک
پتو بیاورند. پتو رادور خودش پیچید و هنوز میلرزید. گفتم یک چای داغ چطور هست؟ هستقبه همراهل
کرد و گفت: «چای نه! چای کوهی لطفا» فکر کردم سؤال بپرسم تا سرما فراموشش شود. گفتم
شما تک وتنها دهستان نویس شدید، نه کلاسی و نه معلمی و نه کارگاهی؟ گفت: «سالی های
۱۳۷۴ و ۱۳۷۵ به جلسات
دهستان خوانی حوزهٔ هنری می رفتم که خانم راضیه تجار مسئول آن جلسات بود. من تقریبه همراه
هر هفته قصه می نوشتم و آنجا میخواندم و نقد می شد. ان جلسات برای من خیلی خوب بود.
من یک گروه از بچه هایی را که در ان جلسات به همراههستعداد تر بودند جدا کردم و جلساتی برای
دهستان خوانی و آموزشی سبک های ادبی توی خانهٔ خودم به همراه آنها برگزار می کردم.» گفتم
به همراه دهستان نویس خاصی ارتبه همراهط نداشتید؟ که گفت: «فقط به همراه اقای صفدر تقی زاده ارتبه همراهط داشتم
که دهستان هایم را به ایشان می دادم و می خواندند و بعد در مجلهٔ دنیای حرف چاپ می
شد.» گفتم برایم سخت هست که بپذیرم شما خیلی غریزه ای شروع کردید به قصه نوشتن، نگاهش به من پرسشگر
بود. برایش توضیح دادم که تعجب می کنم چطور بدون هیج تجربهٔ مستقیمی از جنگ ناگهان
دربه همراهرهٔ جنگ دهستان نوشتید؟ خندید؛ از همان خنده هایی که تهماندهٔ رضایت داشت. گفت:
«من برای نوشته هایم خیلی وقت می گذاشتم. به خصوص برای فضاهایی که نمی شناختم بیشتر
وقت می گذاشتم. من وقتی نوشتن یک کار دربه همراهرهٔ جنگ را قبول کردم اصلا آن فضا را نمی
شناختم…». حرفش راقطع کردم. گفتم نوشتن دربه همراهرهٔ جنگ به شما سفارش داده شد؟ گفت:
«خیلی تصادفی به من پیشنهاد دادند دربه همراهرهٔ موضوعی مربوط به جنگ بنویسم. من خیلی تلاش
کردم که موضوع را از آن خودم بکنم و نتیجه اش هم شد کتاب کوه روی شانه های درخت که
جایزهٔ بهترین رمان دفاع مقدس سال
۱۳۸۰ را گرفت.» گفتم همین را نمی فهمم؛ مگر می
شود دهستان را که زادهٔ تخیل نویسنده هست به سفارش نوشت؟ خیلی جدی جوابم را
داد.گفت «من هم میخوهستم امتحان کنم ببینم می شود یا نه. میخوهستم خودم را امتحان کنم
و دیدم که شد. تا قبل از آن کتاب های زیادی را ویرهستاری کرده بودم و دیده بودم ویرهستاری چقدر به من کمک می کند» جوابم
را انطور که می خوهستم نگرفته بودم اما فکر کردم اگر اصرار کنم روی سؤال به همراهز هم همین
را خواهم شنید. پرسیدم چه نهادی نوشتن دهستان را به شما پیشنهاد داد؟ گفت : «نشر
شاهد که وابسته به بنیاد شهید هست». چای داغ را گذاشتند روی میز و نرگس آبیار جلدی
هستکان چای را توی دستش گرفت. هنوز سردش بود. قبل از این که من چیزی بگویم خودش گفت:
«شیار
۱۴۳ هم برگرفته از کتابی هست که من سفارش گرفتم و نوشتم.» گفتم تم قصه را
به شما می گفتند و میخوهستند که آن را تبدیل به دهستان کنید؟ چای خورد و گفت: «شیار
۱۴۳ در مورد سیزده دانش آموز دبیرستانی بیجاری هست که به جنگ می روند و برای
هر کدام اتفاقی میافتد. موضوعی که به من گفتند فقط همین بود. من تحقیقات خیلی
جامعی را دربه همراهره آنها کردم خیلی هم سخت بود چون ۱۳ خانواده در گیر می شدند. اما در نهایت نوشتمش» پرسیدم این
که این که سفارشی نوشتن را قبول کردید دلیلش نفع مالی بود یا این که به اعتلای یک فرهنگ
هم فکر می کردید؟ انگار به جواب این سؤال قبلا فکر کرده بود. بدون تامل گفت: «من هیج
وقت به اعتلا فکر نمی کردم و نمی کنم. من رسالتی برای خودم قائل نیستم. خیلی اتفاقی
نوشتن دربه همراهرهٔ جنگ را انتخاب کردم و در طول کار فهمیدم که چقدر این موضوع را دوست دارم
و فهمیدم که جنگ چقدر پتانسیل دارد برای کار کردن، وقتی خودم درگیر ماجرا شدم فهمیدم
که واقعیت خلاف ان نگاه شعاری و کلیشه ای هست که همیشه وجود داشته. فهمیدم که می شود
از زوایای دیگری هم به موضوع جنگ نگاه کرد. میخواهم بگویم من دو کتاب به سفارش نشر
شاهد دربه همراهرهٔ جنگ نوشتم که دلیل اولش محک زدن خودم بود و دلیل دومش هم نیاز مالی» چای
هم اثر نکرد. نرگس ابیار هنوز سردش بود. خودش ان طرف تر یک بخاری را نشان داد. بخاری
قابل انتقال نبود. ما منتقل شدیم و دور میز کنار بخاری نشستیم و خوهستیم که بخاری را
روشن کنند. کم کم گرم می شدیم که گفتم میخواهم فضولی کنم و بدانم که برای نوشتن کتاب
چقدر پول گرفتید؟ خندید و گفت: «زیاد نبود اما برای من خیلی برکت داشت. برای نوشتن
اولین رمانم در سال
۱۳۸۲ یک میلیون تومان گرفتم. اما انگار از برکت
ان پول بود که یک وام جور شد و یکبه همراهره من که مستاجر بودم توانستم به همراه
۳۳ میلیون تومان یک خانه بخرم.» گرم شده بود. پتو را کنار گذاشت و راحت توی
صندلی نشست. گفتم چرا از نویسندگی نقل مکان کردید به فیلم سازی؟ لبخند زد. نگاهش جایی
دور می کاوید. گفت:« فکر نمی کردم فیلم ساز شوم. من سینما را خیلی دوست داشتم چون پدرم
عاشق سینما بود » و یکبه همراهرہ خندید، گفت: «اصلا پدرم بدبخت سینما بود. همیشه تعریف می
کرد که در جوانی کار می کرده و هر پولی که درمیاورده خرج سینما رفتن می کرده. بعد گرسنه
می مانده و از کنار خیابه همراهن نان خشک جمع می کرده برای خوردن، اتفاقا پدرم سینمای ایران،
و فیلم فارسی را اصلا دوست نداشت. سینمایی هالیوود را دنبه همراهل می کرد و سینمای هند را
پدرم همیشه در مدح سینما حرف میزد.» حرفش را قطع کردم و گفتم به همراهز هم پدر تان؟ لبخند
زد و گفت: «به همراهز هم تاثیر پدرم.» گفتم به خاطر پدرتان وارد سینما شدید؟ گفت: «علاقهٔ
پدرم همیشه من را مشتاق سینما نگه داشته بود. من فیلم بین خوبی بودم و فیلم های خوب
تاریخ سینما را می دیدم. به سختی هم پیدا می کردم. تا این که در سال
۱۳۸۳ فیلم لاک پست های بهمن قبه همراهدی را دیدم و خیلی دوست داشتم. همان فیلم به همراهعث
شد فکر کنم می توانم فضای کارم را تغییر دهم و زبه همراهن بین المللی تری پیدا کنم.» خندیدم
و گفتم پس ماجرای ورود شما به سینما مثل همان تجربهٔ نشستن پشت کامیون هست و میخوهستید
از به همراهلا نگاه کنید؟ به همراه خنده جوابم را داد. گفت: «صرفا میخوهستم امتحان کنم اما انگار
در این امتحان بد نبودم. دیده شدم و همین دیده شدن به همراهعث شد ادامه بدهم.» پرسیدم سینما
را هم مثل نویسندگی به همراه آزمون و خطا یاد گرفتید؟ سرش را به همراهلا گرفت و گفت : «من خود
آموخته سینما هستم هیچ وقت سرهیچ فیلمی نبودم. دستیار هیج کسی هم نبودم. در سالی هایی
که مستند و فیلم کوتاه ساختم خودم را کامل کردم. » پرسیدم برای اثبه همراهت خودتان جنگیدید؟
جدی شد و گفت:«برای یک زن کار کردن خیلی سخت هست به خصوص وقتی کسی یک زن را نمی شناسد. به زنان دیرتر
از مردان اعتماد می شود. من ان قدر تلاش کردم که از یک جایی به بعد دیگر حس کردم به
عنوان جنس زن مطرح نیستم. خیلی سختی کشیدم تا شدم نرگس آبیار فارغ از زن و مرد بودنش.»
پرسیدم به خاطر این سختی کشیدن هست که فیلمهای تان پر از نگاه زنانه هست؟ گفت: «زنانه
–مردانه کردن را دوست ندارم اما انگار اجتناب ناپذیر هست که کار من زنانه شود. من تصمیمی برای آن ندارم. من
نه مدافع حقوق زنان هستم و نه سیستماتیک مطالبه همراهت زنان رادنبه همراهلی می کنم. من فقط می نو
یسم و فیلم خودم را می سازم. تصمیمی برای انجام کارهای بزرگ ندارم. اما از آنجا که
یک زن هستم، از تجربیات خودم و آدم های اطرافم و جنسی که خوب می شناسم می نویسم و ویژگی
های زنانه در کارهایم غالب می شود.» حسابی گرم شده بودیم و من همین را هستعاره گرفتم
تا از نرگس آبیار بپرسم در فیلم سازی هنوز گرم نشده و اول کار هست یا معرفی فیلم نفس
به اکادمی اسکار خیالش را راحت کرده و تب تندش را کم کرده هست. توی صندلی تکانی به
خودش داد و گفت: «من وقتی می خوهستم شیار را بسازم همه می گفتند این کار را نکن، می
گفتند دهستان معمولی و تخت و تکراری هست و زمین میخورد. اما من میدانستم میخواهم چه
کنم. حالا بعد از این هم میدانم چه می خواهم.» یک خندهٔ رضایتی هم نشاند روی صورتش،
پرسیدم چرا هیج وقت جواب منتقدان فیلم نفس را ندادید که می گفتند این فیلم در اندازهٔ
اسکار نیست؟ انگار که دوست نداشته به همراهشد به این سؤالی جواب بدهد. گفت: «فیلم به همراهید حرف
خودش را بزند و لازم نیست من جواب بدهم. شیار به همراه هزینهٔ شخصی ساخته شد و توانست به همراه
مخاطب حرف بزند. نفس هم خودش حرف زد. نیازی نیست من حرف بزنم.» گفتم به ایندهٔ نفس
در اسکار امید دارید؟ خندید و گفت: «خب رقابت عجیب و غریبی هست. امیدوارم اتفاقات خوبی
بیفتد. ولی این را هم می دانم که فیلم اقای فرهادی از ایران تازه اسکار گرفته هست.»
گفتم میخواهم گفت وگو را تمام کنم. فقط نگاهم کرد. پرسیدم اگر الان بیرون این جا یک
کامیون به همراهشد شما راننده اش می شوید؟ از سؤالم خنده اش گرفت و گفت: (معلوم هست که سوار
می شوم. من هیچ وقت امکان این را که از به همراهلا به چیزها نگاه کنم از دست نمی دهم. حتا
کفش پاشنه بلند را بیشتر از کفشی تخت دوست دارم چون احاطهٔ بیشتری به من میدهد.» نگاه
کردم و دیدم که کفش تخت پوشیده هست؛ لابد کفش پاشنه بلند را برای برداشتن گامهای بلند
می پوشد از کافه رایزن بیرون آمدیم و گشت و گذارمان را در کتابفروشی خانهٔ رایزن شروع
کردیم.

منبع: اندیشه پویا

admin بدون نظر ادامه مطلب

به همراهزیکن پیشین تیم ملی ابراز امیدواری کرد به همراه تصمیمات مجمع فدراسیون فوتبه همراهل، این فدراسیون از حالت انحصاری خارج شود.

علی کریمی دربه همراهره برگزاری جلسه‌اش به همراه مهدی تاج گفت: دو نفر از دوستان که ثابت کردند
هنوز آدم‌هایی هستند که دلشان برای فوتبه همراهل می‌سوزد، این جلسه را ترتیب
دادند. ما چند ساعت صحبت کردیم و من حرف‌هایم را به تاج زدم که بخشی از
آنها را پیش از این گفته بودم. موضوعات دیگری هم مطرح شد که رئیس فدراسیون
هم شنید و مسائلی را مطرح کرد. حالا اینکه چه کارهایی در آینده در فدراسیون
فوتبه همراهل انجام می‌شود به همراهید منتظر ماند و قضاوت  را برعهده مردم گذاشت.

وی
دربه همراهره اینکه چه پیشنهادهایی به رئیس فدراسیون فوتبه همراهل داده، اظهار داشت:
پیشنهادهای من خیلی ساده و معمولی هست که انجام دادن آنها نه تنها اصلا سخت
نیست بلکه خیلی آسان و ساده هست، البته برای کسی که بخواهد کار انجام دهد.
اگر حرفی در مورد فدراسیون می‌زنم برای این هست که دلم برای فوتبه همراهل
می‌سوزد و به هیچ وجه دنبه همراهل پست و مقام نبوده و نیستم که اگر بودم اصلا
سوال‌هایم را مطرح نمی‌کردم؛ ضمن اینکه من به همراه تاج به بهشت هم نمی‌روم.
امیدوارم هفته آینده در مجمع فدراسیون فوتبه همراهل تصمیماتی اتخاذ و فدراسیون از
این حالت انحصاری خارج شود و در نهایت اتفاقات خوبی برای فوتبه همراهل رقم
بخورد.

کریمی دربه همراهره اینکه اگر مشکلی ببینید به همراهز هم حرف می‌زنید،
عنوان کرد: امیدوارم مشکلات به حداقل برسد. انتظارم این هست که مشکلات
گذشته تکرار نشود که اگر شود فاجعه هست.  اما اگر مسئله‌ای را ببینم به همراهز هم
در چارچوب سوال آن را مطرح خواهم کرد.

admin بدون نظر ادامه مطلب

قهرمان وزنه‌برداری المپیک لندن گفت: متأسفانه برخی‌ها که حتی ۱۰کیلوگرم وزنه به همراهلای سر خود نبرده‌اند در ارتبه همراهط به همراه من اظهار نظر می‌کنند.

بهداد سلیمی در خصوص حواشی مسابقات جهانی آمریکا اظهار داشت: متأسفانه برخی‌ها که حتی
۱۰ کیلوگرم هم به همراهلای سر خود نبرده‌اند در ارتبه همراهط به همراه من اظهار نظر می‌کنند.

وی
افزود: نمی‌دانم چرا همه می‌خواهند خود را از این طریق بزرگ کنند، همه چیز
در خصوص مسابقات جهانی برای من تمام شده و دیگر خاطراتش به‌جا مانده هست،
خاطراتی که بد هست و هنوز هم برای من قابل هضم نیست.

قهرمان جهان و
المپیک خاطرنشان کرد: اگر حسین رضازاده، انوشیروانی، توکلی و از این جنس
افراد بخواهند اظهار نظر کنند من قبول می‌کنم چون آنها چنین وزنه‌هایی را
به همراهلای سر برده‌اند اما عده‌ای بزرگترین وزنه‌ای که زده‌اند، خرید خانه بوده
هست.

سلیمی ادامه داد: فعلاً هستراحت می‌کنم و می‌خواهم بیشتر به
خانواده و دخترم برسم چون در این مدت روزهای زیادی را کنار آنها نبودم و
به همراهید جبران کنم.

وی گفت: برخی که کاری برای من نکرده‌اند ولی از آنها خواهش دارم که این آرامش را حداقل برهم نزنند.

admin بدون نظر ادامه مطلب

در حکمی از سوی وزیر ورزش و جوانان، داریوش ارجمند به عنوان عضو هیئت رئیسه فدراسیون ورزش‌های پهلوانی و زورخانه‌ای منصوب شد.

به نقل از پایگاه خبری وزارت ورزش و جوانان، در حکم دکتر مسعود سلطانی فر به ارجمند آمده هست:

به همراه هستعانت از خداوند متعال، بنا به پیشنهاد ریهست فدراسیون ورزش های
پهلوانی و زورخانه ای و به هستناد بند ۶ ماده ۸ اساسنامه فدراسیون های
ورزشی آماتوری، به موجب این حکم به عنوان« عضو هیات رئیسه فدراسیون ورزش
های پهلوانی و زورخانه ای» منصوب می شوید.
توفیق جنابعالی را در راه خدمت به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و اعتلای ورزش کشور از خداوند متعال خواهانم.

admin بدون نظر ادامه مطلب

فدراسیون تاریخ و آمار برترین مربیان ملی فوتبه همراهل جهان در سال ۲۰۱۷ را اعلام کرد که در آن کارلوس کروش در رده هفتم جهان قرار گرفت.

  فدراسیون تاریخ و آمار برترین مربیان ملی فوتبه همراهل جهان در
سال ۲۰۱۷ را اعلام کرد  که در آن کارلوس کروش ، سرمربی تیم‌ ‌ملی فوتبه همراهل
ایران در رده هفتم جهان قرار گرفت.

در این رده بندی یواخیم لوو سرمربی آلمان بعد از قهرمانی در
جام کنفدراسیون ها و راه یابی مقتدرانه به جام جهانی به همراه ۲۹۹ امتیاز در رده
نخست قرار دارد و بعد از او تیته ، سرمربی تیم‌ ‌ملی فوتبه همراهل برزیل به همراه ۱۲۵
امتیاز در جایگاه دوم قرار گرفته هست. همچنین لوپتگی ، سرمربی تیم‌ ‌ملی
فوتبه همراهل ‌اسپانیا به همراه ۶۲ امتیاز در رده سوم قرار گرفته هست.  

کروش توانست به همراه ۲۶ امتیاز در این رده بندی در جای هفتم قرار
گیرد. این مربی پرتغالی موفق شد به همراه ایران صعود مقتدرانه ای به جام جهانی
داشته به همراهشد.

admin بدون نظر ادامه مطلب

کمپین- 

محمدرضا ساکت، دبیرکل فدراسیون فوتبه همراهل در مراسم رونمایی از کفپوش جدید سالن مرکز ملی فوتبه همراهل گفت: سالن فوتسال مرکز ملی فوتبه همراهل ایران
به کفپوش
GERFLOR که یکی از جدیدترین کفپوش‌ها
و دارای به همراهلاترین هستانداردهای جهانی هست، به همراه ضخامت
۶ میلی‌متر و ابعاد ۴۰ در ۲۰ به صورت زمین هستاندارد
۸۰۰ متری مجهز  شده
تا تیم‌های ملی فوتسال به همراهنوان و آقایان در رده‌های مختلف از این امکانات بهینه
هستفاده کنند و شاهد موفقیت‌های تیم‌ها در عرصه‌های مختلف بین المللی و جهانی
به همراهشیم
.

وی ادامه داد: کفپوش نصب شده دارای سطح هوشمندی هست که بین کفش
ورزشی و کفپوش تعادل ایجاد می کند و
هستحکاک
و چسبندگی لازم را جهت شتابگیری های ورزشکار به شکل ایمن فراهم می کند. هزینه
نگهداری این کفپوش پایین هست و عمر مفید
۲۰ ساله دارد. یکی دیگر از ویژگی های این کفپوش،
حالت ارتجاعی آن هست که به همراه برخورد ورزشکار به کفپوش، مرتجع می شود.

ساکت: هدف این هست بهترین شرایط را برای تیم ملی فراهم کنیم

دبیر کل فدراسیون فوتبه همراهل خاطرنشان کرد: بدون  شک قصد داریم تا
مرکز ملی فوتبه همراهل ایران را به بهترین امکانات مجهز کرده و تیم‌های ملی بتوانند به همراه
اطمینان خاطر تمرینات خود را برگزار کرده و شاهد موفقیت‌شان به همراهشیم. ضمن اینکه سالن
بدنسازی و امکانات رفاهی نیز برای تیم های فوتسال در نظر گرفته شده هست
. در واقع هدف ما این هست تا بهترین شرایط را برای تیم‌های ملی در رده‌های
مختلف فراهم آوریم تا  ملی پوشان غیور کشورمان عملکرد قابل قبولی را از خود
به جای بگذارند
.

ساکت در پایان گفت: یکی از برنامه های مهم فدراسیون فوتبه همراهل پوشش و
تجهیز مرکز ملی فوتبه همراهل به بهترین و پیشرفته ترین تجهیزات بوده که این امر در حال
اجرهست. همچنین در پی هستاندارد سازی و مجهز کردن زمین شماره دو مرکز ملی فوتبه همراهل،
عملیات لوله گذاری زمین شماره ۲ مرکز ملی فوتبه همراهل به همراه همکاری شهرداری منطقه ۲۲ شرکت
سوپر پایپ و چمن رول محمد صورت گرفت و  فعالیت‌های مربوط به لوله کشی هیتینگ
این زمین آماده شده و اکنون اقدامات لازم برای شن ریزی این زمین صورت خواهد گرفت
.

گفتنی هست، زمین شماره ۲ مرکز ملی فوتبه همراهل، فروردین ۱۳۹۷
افتتاح خواهد شد. 

ساکت: هدف این هست بهترین شرایط را برای تیم ملی فراهم کنیم

admin بدون نظر ادامه مطلب

کمپین- 

مراسم رونمایی از کفپوش جدید سالن
مرکز ملی فوتبه همراهل به همراه حضور مهدی تاج، رئیس فدراسیون فوتبه همراهل، محمدرضا ساکت، دبیر کل
فدراسیون فوتبه همراهل، عبه همراهس ترابیان، رئیس کمیته فنی و توسعه فوتسال، محمد ناظم الشریعه
و شهرزاد مظفر، مربیان تیم های ملی فوتسال آقایان و به همراهنوان ایران به همراه جمعی از
مدیران ورزشی در کمپ تیم های ملی برگزار شد. در ابتدای این مراسم، دبیرکل فدراسیون
فوتبه همراهل در مورد کفپوش نصب شده در سالن مرکز ملی فوتبه همراهل صحبت کرد به هستانداردسازی
و مجهز کردن زمین شماره
۲ مرکز ملی فوتبه همراهل پرداخت. در
ادامه، مهدی تاج از برنامه های فدراسیون برای افزایش امکانات ورزشی گفت. پس از آن،
از فرزندان برتر فدراسیون فوتبه همراهل تجلیل به عمل آمد و در پایان مراسم نیز به همراهزیکنان
تیم ملی المپیک فوتسال کشورمان به دو دسته تقسیم شدند و دیداری نمادین برگزار
کردند.  

admin بدون نظر ادامه مطلب